آمار  مکالمه بنده ای با خدا (6) - از خدا می نویسم
X
تبلیغات
رایتل

از خدا می نویسم

و خدا برای ما کافیست...
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393

مکالمه بنده ای با خدا (6)

خدا: چند روزیست که دیگر با من سخن نمیگویی...

بنده: (سکوت)

خدا: (سکوت)

بنده: (سکوت)... دلم ازت گرفته، از همه چیزای بدی که خلق کردی، مخلوقاتت آزارم میدهند...، تو هم که حال و روز منو میبینی و کاری نمیکنی، حالا انتظار داری چیزی بگم؟!

خدا: چه میخواهی از من؟

بنده: چرا میپرسی وقتی میدانی؟

خدا: برای اینکه صداتو بشنوم.

بنده: تو صدای دردآلوده ی منو دوست داری؟! چرا کاری نمیکنی که صدای شاد منو بشنوی؟!

خدا: وقتی شادت میکنم منو فراموشم میکنی، با دنیا مشغول و سرگرم میشی، حتی یکبار هم اسم منو صدا نمیزنی و به من فکر نمیکنی.

بنده: پس چرا منو فراموش نمیکنی و مثل خیلی از بنده هات به حال خودم رها نمیکنی؟ پس چرا من میتونم حسّت کنم ،حرفاتو بفهمم، و ببینمت؟

خدا: چون چیزهایی در تو دیدم که دیگران ندارند، چون دوستت دارم.

چه میخواهی از من، بگو؟ میخواهم آرزوی تو را برآورده کنم.

بنده: میخواهم بمیرم.

خدا: چرا؟

بنده: تا پیش تو آیم.

خدا: آرزویت را برآورده میکنم، امشب خواب شیرینی خواهی داشت، بخواب بنده ی من.

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)