آمار  داستانی از جنس بلور - از خدا می نویسم
X
تبلیغات
رایتل

از خدا می نویسم

و خدا برای ما کافیست...
چهارشنبه 13 آذر 1392

داستانی از جنس بلور

این داستان کوتاهی از یک روز زندگی مهدی 21 ساله و خدای اوست. || صبح زود از خواب بیدار شد چون قرار بود با دوستاش بره فوتبال شب دیر خوابیده بود و صبح برای نماز نتونست بلند بشه حتی با اینکه موبایلش رو کوک کرده بود. رفت فوتبال و بعد از ساعاتی ساعت 1 رسید خونه مادرش نهارش رو حاضر کرد و اون خود نگاهی به ساعت انداخت وقت نماز گذشته بود با خودش گفت یه ذره دراز میکشم تا خستگیم در بره بعد نمازم رو میخونم وضو گرفت رفت کمی دراز بکشه ولی خوابش گرفت خیلی خسته بود خدا دلدش نیومد بیدارش کنه و اون خوابید وقتی بیدار شد غروب شده بود و بلند شد با اینکه تو دلش از خدا خجالت زده بود که نماز صبح و ظهر و عصر رو نتونسته بخونه وضو گرفت و رفت نماز مغرب و عشا رو خوند بعد از نماز مقداری قرآن خوند و آخرش هم گفت خدایا شرمنده امروز بنده ی خوبی نبودم ولی خدا تو دلش انداخت که یادته وقتی از فوتبال برمی گشتی اون زن تهی دست از تو پول خواست و تو پنج هزار تومن از هشت هزار تومن خودت رو دادی به اون و دلت برای دختر کوچیکش که لباسای کهنه تنش بود سوخت من تماشات میکرم و از کارت لذت بردم. خدا این حرفا رو از ذهن مهدی گذروند، مهدی رفت ساعتی کنار پدر و مادر نشت و تلوزیون تماشا کرد و بعد رفت که تو اتاقش بخوابه لباساشو عوض کرد و روی تخت دراز کشید احساس میکرد خدا توی اتاق اون بالا سرش ایستاده اعتنایی به احساسش نکرد لبخندی زد و گفت دارم خیالاتی میشم اینم آخر عاقبت مجردیه دیگه بعد به پهلو دراز کشید و داشت عکس روی دیوار رو نگاه میکرد این بار حس کرد که خدا کنارش دراز کشیده و داره اونو تماشا میکنه و لبخند میزنه باز هم لبخندی زد و چشاش رو بست وقتی چشاش رو بست حس کرد خدا داره موهاش رو لمس میکنه، مهدی با خودش میگفت آخه امشب چم شده چرا دارم اینطوری میشم چرا این فکرا از ذهنم میگذره، همین فکرا رو میکرد که خوابش برد و توی خواب دید که دخترکی پنج ساله با لباس زیبای آبی و سفید و دو بال زیبا که روبروی او در دشتی سرسبز و زیبا داره بال میزنه مهدی از دختر پرسید تو کی هستی و اینجا کجاست: دختر گفت من یک پری هستم که خدا اراده کرده از این به بعد همیشه کنار تو باشم گرچه مرا فقط در خواب خواهی دید اما من حتی در بیداری نیز کنار تو خواهم بود و همیشه به اذن خدای متعال تو را یاری خواهم رساند و اینجا قطعه ای از بهشت توست که تو خدا را برای اواین بار در همینجا ملاقات کرده ای ولی تا زنده ای به خاطر نخواهی آورد. مهدی بهت زده و بغض کرده با چشمانی پر از اشک از پری پرسید: چرا خدا به من چنین لطفی کرده مگه من چه کرده ام؟ پری گفت: به خاطر قلب پاکی که برای خدا خالص نموده ای و اعتقاد راسخی که به خدا داری. و این چنین از آن روز به بعد زندگی مهدی درگیر محبت خدا شد و مهدی هر لحظه در یاد خدا بود.

نظرات (2)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 08:46
+ مامان ارمیا
سلام
نمی دونم دختری پسری خلاصه از چه جنسی هستی اما هرچی هستی دلم رو به وبلاگت اوردی
منم خدا رو همیشه در حال نوازش حس می کنم
اگه دوست داشتی به منم سر بزن
خوشحال میشم لینکت کنم اگه مایل بودی خبر بده
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 01:06
+ کسب درآمد عالی از سایت و وبلاگ
سلام . دوست عزیز .
ماشااله با این همه بازدیدی که وبلاگت داره می تونی حسابی ازش پول در بیاری .
کاری که خودم دارم انجام میدم و خداییش راضی هستم .
سایتی بهت معرفی می کنم که خودم هم دارم استفاده می کنم فقط کافیه ثبت نام کنی و نیم ساعت کدش رو توی وبلاگت بزاری اگه راضیت نکرد سریعا کد رو بردار ولی مطمئن باش مثله خود من مشتری دائمی این سایت می شی .
کافیه وارد این آدرس بشی :
http://popup.smusic.ir/refer/214
و ثبت نام کنی و کدش رو بزاری توی سایتت اون وقت بعد از چند روز که حسابت به ده هزار تومن رسید درخواست برداشت بده و همون روز پولت رو توی حساب بانکیت تحویل بگیر .
دوست عزیز توی این دوره زمونه که هزینه های زندگی زیاده نباید شانس پول درآوردن راحت و بی دردسر رو از دست داد .
فقط نیم ساعت امتحانش کن و خوشت نیومد دیگه استفاده نکن .
موفق باشی
امتیاز: 0 0