آمار  از خدا می نویسم
X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل

از خدا می نویسم

و خدا برای ما کافیست...
شنبه 6 مهر 1392

پست ثابت

آنچه در این وبلاگ می نویسم از خودم است. اگر خوشتان نیامد بگذارید و بگذرید.


دوشنبه 31 فروردین 1394

حال و هوای پرواز

شده تا حالا حس کنید دلتون میخواد از جسمتون رها بشید و پرواز کنید ،نمی دونید کجا باید برید ولی حسش میکنید ،جایی که خیلی فراتر و زیباتر و دلگشاتر از زمین و تمام چیزایی که تو زمینه هست، دیگه خسته شدید از این دنیای پر از تبعیض و گناه، از همین همه آدمایی که همش سربه سر هم میزارن،دروغ میگن و... ،آره جایی هست که دلتون میخواد روح بشید و پرواز کنید به آنجا.

راستی آیا آنجا آغوش خدای مهربونمون نیست؟!...

پنج‌شنبه 20 فروردین 1394

آب و نان

بگذارید بی تعارف و بی مقدمه برم سر اصل مطلب،

اگر می خواهید هرگز با خدا قهر نکنید و اگر تحملش را دارید بدانید و بخواهید در زندگی تان در دنیا فقط آب و نان که از سوی خدا برسد کافیست تا این دنیا برایمان تمام شود اگر بیش از آب و نان بخواهیم ممکن است شیطان درون و بیرون ما را از خدا دور کنید و گرفتارمان کند، می دانم کار بسیار سختیست، اما فکر می کنم اگر به آب و نان قانع باشیم کافیست، و اگر آب و نان نیز نرسید بگوییم از خدا هستیم و به سوی خدا باز خواهیم گشت. اگر خدا در دنیا زیاد داد بگیرید و لذت ببرید (به حرام پولدار نشوید و بگویید خدا داد) و اگر نداد به آب و نان قانع باشید و خدا را سپاس بگویید. می دانم آنچه در این پست نوشتم شاید از 1000 مخاطب یکی آن را بپذیرد و سایر منع کنند و حتی ف ح ش دهند و هر چه .. مهم نیست، اما بدانید دنیا خواهد گذشت و شرمساری گناهانمان ما را احاطه خواهد کرد و بهشت را به بهای کمی نفروشیم. و نگویید که خدا برای ما زندگی تلخ و سختی را می خواهد و نگویید که خدا خوشی و شادی را برایمان حرام کرده است، بلکه بگویید از سوی خدا در آزمایش و امتحان هستیم و دنیا سرای امتحان است و باید در این امتحان سربلند بیرون آییم تا بتوانیم وارد سرای جاودانه و بی منت خوشی ها که بهشت است بشویم.

آب و نام و خدا را شکر

پنج‌شنبه 18 اردیبهشت 1393

وای از دست مردم گوسفند صفت

وای از دست مردم گوسفند صفت

که هرچه با آنها درمورد خدا سخن گویی

هیچ نمی فهمند

گویا آنها را خدایی نیافریده است...

وای بر این جماعت احمق که مرا پیرم کرد غصه ی نفهمی آنها


شنبه 13 اردیبهشت 1393

آخرین سخن

چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393

مکالمه بنده ای با خدا (6)

خدا: چند روزیست که دیگر با من سخن نمیگویی...

بنده: (سکوت)

خدا: (سکوت)

بنده: (سکوت)... دلم ازت گرفته، از همه چیزای بدی که خلق کردی، مخلوقاتت آزارم میدهند...، تو هم که حال و روز منو میبینی و کاری نمیکنی، حالا انتظار داری چیزی بگم؟!

خدا: چه میخواهی از من؟

بنده: چرا میپرسی وقتی میدانی؟

خدا: برای اینکه صداتو بشنوم.

بنده: تو صدای دردآلوده ی منو دوست داری؟! چرا کاری نمیکنی که صدای شاد منو بشنوی؟!

خدا: وقتی شادت میکنم منو فراموشم میکنی، با دنیا مشغول و سرگرم میشی، حتی یکبار هم اسم منو صدا نمیزنی و به من فکر نمیکنی.

بنده: پس چرا منو فراموش نمیکنی و مثل خیلی از بنده هات به حال خودم رها نمیکنی؟ پس چرا من میتونم حسّت کنم ،حرفاتو بفهمم، و ببینمت؟

خدا: چون چیزهایی در تو دیدم که دیگران ندارند، چون دوستت دارم.

چه میخواهی از من، بگو؟ میخواهم آرزوی تو را برآورده کنم.

بنده: میخواهم بمیرم.

خدا: چرا؟

بنده: تا پیش تو آیم.

خدا: آرزویت را برآورده میکنم، امشب خواب شیرینی خواهی داشت، بخواب بنده ی من.

چهارشنبه 28 اسفند 1392

سال نو

همه خوشحالند...

همه در استقبال بهار...

اما هنوز درون دل من خزان است...

روزهایم پر از تکرار غم و غصه های نبود تواند.

سه‌شنبه 20 اسفند 1392

مکالمه بنده ای با خدا (5)

_ سلام خدا جونم، صبح بخیر، من که دارم بیدارم میشم از خواب ولی نمیدونم واسه تو صبح و شب چه مفهومی داره به هر حال صبح بخیر.

_ صبح بخیر بنده ی عزیز من، منتظر بودم تا بیدار بشی و چشاتو باز کنی تا دوباره تو رو ببینم.

_ مرسی خدا جونم اگه تو رو نداشتم هیچکسی منو اینقدر لوسم نمیکرد، البته میدونی که من خیلی دوسِت دارم،

راستی خداجونم قرار شد تو یه بنده نشونم بدی که تو رو بیشتر از من دوست داره، اصلا هست یه همچین کسی؟!

_ من دوست داشتم فراموش کنی ولی حالا که اسرار داری بهت نشون میدم، اسمش مِهدی هست بی پول تر از تو تنها تر از تو و عاشق تر از تو، به قدری منو دوست داره که هر شب برام گریه میکنه به قدری که اشک چشماش خشک میشه و اگه من چشمهاشو هر روز ترمیم نکنم کور میشه ولی میدونی چرا رتبه ی اون بالاتر از توست درعاشقی؟

_ چرا؟!

_ من بصیرت تو رو باز کردم و تو میتونی منو ببینی با این حال میگی که عاشقمی و دوسَم داری ولی اگه چشمهاتو باز نمیکردم چنین نمیشدی. ولی اون بصیرتش بسته است یعنی خودم نخواستم باز بشه فقط منو حس میکنه با این حال خیلی بیشتر از تو منو دوست داره اون تا حالا بیشتر از بیست بار به خاطر من مرده وقتی که امتحانش میکردم ولی همه ی این ها رو از ذهنش پاک کردم و تا وقتی زنده است چیزی در این مورد نمیدونه اون همیشه فکرش درگیر منه و به من فکر میکنه واینکه چرا آرزوهاشو برآورده نمیکنم و هر چقدر اذیتش میکنم باز هم ذره ای از لطف و محبتش نسبت به من کم نمیشه.

_ چرا؟!   چرا آرزوهاشو برآورده نمیکنی؟

_ چون میخوام بیشتر از همه زجرش بدم. چون تصمیم گرفتم چیزی به او بدم که تا حالا به هیچ بنده ای ندادم برای همین میخوام بیشتر امتحانش کنم تا دلیل و حجتی باشه برای کسانی که از من خواهند پرسید چرا چنین عطایی به او کردی.

_ مگر چه میخواهی به او بدهی؟

_ چیزی بسیار بزرگتر از بهشت و نعمتهای بهشت.

من به او زندگی جاوید کنار خودم را خواهم داد، او همدم من، مونس من، عشق من، و عزیزترین من خواهد بود.

چرا که تنها بنده ای بود که با چشمان بسته توانست مرا ببیند و به یقین برسد و اوست همان کسی که چون زیبایی مرا می بیند همه چیز در چشمانش خار و ذلیل می شوند و چگونه دوست ندارم او را که او مرا زیباتر از همه می بیند.

_ خدایا او کیست؟!

_ ...

پنج‌شنبه 17 بهمن 1392

ظلم

امروز تو ف-ی-س-ب-وک اینو دیدم،

و دیدم خالی از لطفه که نزارم تو وبلاگم

میدونم که دلخراشه

ولی بهتره باندیشیم

که واقعاً نمیشه به کسانی که این کارها رو با همنوعشون می کنند انسان گفت

_____________________________________________


تشنه ام
گرسنه ام
مادر ....
بیدار شو.....


پنج‌شنبه 3 بهمن 1392

با خدا شوخی نکنید

همیشه با خدا شوخی می کردم

پرده ها از بین رفته بودند

و هر روز و هر روز لوس تر می شدم

هر چه می خواستم می گفتم

و هر چه می خواستم می داد

تا آنکه زشت گفتم، بد گفتم، ناحق گفتم

و او ناراحت شد و دلش شکست

و اکنون روز ها و روزهاست که مرا نبخشیده

و آنچنان غمی در دلم نشسته که مرگ هزاران بار از این حال آشفته ی من بهتر است.

با خدا شوخی نکنید.

پنج‌شنبه 3 بهمن 1392

آه، ای مردم

عده ای در آسمان ها به دنبال تو می گردند...


عده ای در زریح های بی جان...


عده ای را دیدم که برای تو معامله می کردند...


آه، ای خدای مهربان، آه،


این مردم چه می کنند؟!... گویا که اصلا خدایی نیست!

.

.


خدا را در دل های خود ببینید.

اما نمی توانید... دل هایتان آلوده است.

سه‌شنبه 1 بهمن 1392

مرا ببخش


راستی!!!

مرا ببخش که تو را هر روز تصوّرت می کنم.

آه،...

اگر بدانی چه لذّتی دارد...

مرا ببخش

که می بینمت.

سه‌شنبه 1 بهمن 1392

کورند، کرند، لالند، و هرگز برنمی گردند

دیگر زبانم نمی چرخد تا سخن بگویم

تا از تو بگویم

دیگر حتی اشک چشمانم خشک شده

حتی نمیتوانم برای عشقم بگریم

می دانی!

می دانی چرا؟

سوز عشقت مرا سوزاند

چیزی نمانده تا تمام کنم نفس کشیدن های غم بار را

شاید مرگ برای من وصال باشد

آه، ای خدای من

عشق تو چقدر عجیب است

آنان که به عشقت می خندند، آنان که به عاشقانت می خندند تقصیری ندارند

چون نمی دانند، چون نچشیدند،

چون کورند، کرند، لالند، و هرگز برنمی گردند.

سه‌شنبه 1 بهمن 1392

اتفاقی نیست

اگر می گویم دوستت دارم

خود نیز نمی دانم چرا

شاید، چرایی در کار نیست

شاید؛

روزی، جایی،

با هم بودیم

اتفاقی افتاد

عاشق شدیم

ولی...

این عشق نمی تواند اتفاقی باشد...

دوستت دارم، خدا جونم

پنج‌شنبه 26 دی 1392

عاشقانه

می نشینم پای حرف هایت


تو حرف میزنی، من می شنوم


گاه بغض می کنم، تو گریه می کنی


گاه بغض می کنی، من اشک می ریزم


گاه زیر لب می گویی دوستت دارم


باور کن...


باور کن...


میمیرم و زنده می شوم.


به چشمانت می نگرم و می گویم


دوستت دارم.

یکشنبه 15 دی 1392

دوستی با خدا

بیندیش...

دوستی خدا پولی نیست

دوستی خدا یکی دو روزی نیست

خدا تو رو به خاطر پول توی جیبت یا خواهر خوشگلت یا ناموست نمی خواد که مثل دوستی های امروزی سرکاری باشه.

خدا تو رو به خاطر ظاهر خوب یا بدت دوست نداره

خدا تو رو...

و بدون که دوستی با خدا نیاز به خیلی از چیزا که فکر می کنی لازمه نداره

نماز نمی خونی ، روزه نمی گیری ، عیبی نداره.  تو دوست شو بعد اون خودش یادت می ده.

این چیزا مهم نیست . مهم دل توست که باید نرمش کنی و لطیف و عاشق.

اگر هم یه روزی باهاش قهر کردی

مطمعن باش که او رهات نمی کنه.

ولی تا دلت دل نشه دوستی با او محاله.

اینم یادت باشه که تو خودت نمیتونی دلت رو دل کنی

باید او این کارو برات بکنه

پس خودتو پیشش شیرین کن

تا او عاشقت کنه.

پنج‌شنبه 14 آذر 1392

بازی زندگی

گاه برای تو که انتخاب شدی برای بازی، زندگی بازی بی رحمانه ای خواهد بود تا تو را محک بزند، آرام باش، زود نباز، این فقط یک بازیست که شاید بهای برد آن را با جان خود پرداخت کنی و شاید بهای برد آن را با عمری پر از درد و رنج پرداخت کنی، صبور باش...

کافیست کمی از عشق او را در دل داشته باشی تا هر جا که دنیا و شیطان تو را کشاند دوباره سوی او بازگردی، آری دنیا نیز ابزار شیطان است.

گاهی دردها و فقر آنچنان مچاله ات می کنند که اعصابت خورد می شود و دلت می خواهد کفر بگویی، گاهی آنچنان تنها و بیکس می مانی که می خواهی داد بزنی  بگویی خدایا پس چرا بنده ات را تنها گذاشته ای. آرام باش، این فقط یک بازیست، زندگی غیر از این است چون مکان زندگی غیر از اینجاست.

باور کن دلم خوش نیست که این ها را می نویسم، نه آنچنان باخته ام زندگی را که از دیوانگی اینها را بنویسم و نه آنقدر خوشی زده زیر دلم که بخواهم از بیکاری و دلخوشی این ها را بنویسم، نه این چنین نیست، من حق می گویم به شما، چون دیده ام.

چهارشنبه 13 آذر 1392

داستانی از جنس بلور

این داستان کوتاهی از یک روز زندگی مهدی 21 ساله و خدای اوست. || صبح زود از خواب بیدار شد چون قرار بود با دوستاش بره فوتبال شب دیر خوابیده بود و صبح برای نماز نتونست بلند بشه حتی با اینکه موبایلش رو کوک کرده بود. رفت فوتبال و بعد از ساعاتی ساعت 1 رسید خونه مادرش نهارش رو حاضر کرد و اون خود نگاهی به ساعت انداخت وقت نماز گذشته بود با خودش گفت یه ذره دراز میکشم تا خستگیم در بره بعد نمازم رو میخونم وضو گرفت رفت کمی دراز بکشه ولی خوابش گرفت خیلی خسته بود خدا دلدش نیومد بیدارش کنه و اون خوابید وقتی بیدار شد غروب شده بود و بلند شد با اینکه تو دلش از خدا خجالت زده بود که نماز صبح و ظهر و عصر رو نتونسته بخونه وضو گرفت و رفت نماز مغرب و عشا رو خوند بعد از نماز مقداری قرآن خوند و آخرش هم گفت خدایا شرمنده امروز بنده ی خوبی نبودم ولی خدا تو دلش انداخت که یادته وقتی از فوتبال برمی گشتی اون زن تهی دست از تو پول خواست و تو پنج هزار تومن از هشت هزار تومن خودت رو دادی به اون و دلت برای دختر کوچیکش که لباسای کهنه تنش بود سوخت من تماشات میکرم و از کارت لذت بردم. خدا این حرفا رو از ذهن مهدی گذروند، مهدی رفت ساعتی کنار پدر و مادر نشت و تلوزیون تماشا کرد و بعد رفت که تو اتاقش بخوابه لباساشو عوض کرد و روی تخت دراز کشید احساس میکرد خدا توی اتاق اون بالا سرش ایستاده اعتنایی به احساسش نکرد لبخندی زد و گفت دارم خیالاتی میشم اینم آخر عاقبت مجردیه دیگه بعد به پهلو دراز کشید و داشت عکس روی دیوار رو نگاه میکرد این بار حس کرد که خدا کنارش دراز کشیده و داره اونو تماشا میکنه و لبخند میزنه باز هم لبخندی زد و چشاش رو بست وقتی چشاش رو بست حس کرد خدا داره موهاش رو لمس میکنه، مهدی با خودش میگفت آخه امشب چم شده چرا دارم اینطوری میشم چرا این فکرا از ذهنم میگذره، همین فکرا رو میکرد که خوابش برد و توی خواب دید که دخترکی پنج ساله با لباس زیبای آبی و سفید و دو بال زیبا که روبروی او در دشتی سرسبز و زیبا داره بال میزنه مهدی از دختر پرسید تو کی هستی و اینجا کجاست: دختر گفت من یک پری هستم که خدا اراده کرده از این به بعد همیشه کنار تو باشم گرچه مرا فقط در خواب خواهی دید اما من حتی در بیداری نیز کنار تو خواهم بود و همیشه به اذن خدای متعال تو را یاری خواهم رساند و اینجا قطعه ای از بهشت توست که تو خدا را برای اواین بار در همینجا ملاقات کرده ای ولی تا زنده ای به خاطر نخواهی آورد. مهدی بهت زده و بغض کرده با چشمانی پر از اشک از پری پرسید: چرا خدا به من چنین لطفی کرده مگه من چه کرده ام؟ پری گفت: به خاطر قلب پاکی که برای خدا خالص نموده ای و اعتقاد راسخی که به خدا داری. و این چنین از آن روز به بعد زندگی مهدی درگیر محبت خدا شد و مهدی هر لحظه در یاد خدا بود.

یکشنبه 28 مهر 1392

زمین سرد است

زمین سرد است

خدایا ....................

آه، ای خدایا ........................

مرا به آسمان ببر

دوشنبه 15 مهر 1392

گله

امروز با خود می گویم که دیگر با تو سخن نخواهم گفت، حتی به تو لبخندی نخواهم زد

چرا مرا با سختی های دنیا در می آمیزی؟!

یک روز که می گذرد، بی آنکه دلیلش را بدانم

دلم هوای تو را می گیرد و چشمانم به یاد تو خیس می شوند

آیا این عشق نیست؟!

سه‌شنبه 9 مهر 1392

شاید بشود

تلاش می کنی تا تجسمش کنی

اما نمی شود

در ذهن نمی گنجد

تلاش می کنی صدایش را بشنوی

اما نمی توانی

تلاش می کنی چشمان زیبایش را ببینی

نه نمی شود، سخت است، نمی توانم

کلافه می شوی

چون دلت می خواهد

کسی که همیشه نیازش داری

و حس می کنی گمش کرده ای را داشته باشی

تلاش می کنی در خیابان که راه می روی او را کنار خودت ببینی

با او حرف می زنی در پیاده رویی شلوغ که همه فکر می کنند تو دیوانه شده ای

که با کسی که کنارت نیست صحبت می کنی و می خندی و نگاهش می کنی

شب ها قبل از خواب روی تختت دراز می کشی و با او درد و دل می کنی

میخندی ،بغض می کنی، اشک می ریزی

و خوابت می گیرد

آری

آنقدر تلاش می کنی

تا...

کم کم دلت باز می شود و تغییر می کنی

عشق تو را تغییر میدهد

این بار...

تلاش می کنی در آغوش بگیری اش

چه می دانم، شاید بشود

شاید بشود حسش کنی

شاید بشود کلامش را بفهمی

شاید بشود تجسمش کنی با چشمان بسته ات

شاید بشود در خواب او را ببینی

شاید بشود با او روی تختی دراز بکشی و صحبت کنی

شاید بشود دلتنگش شوی

شاید بشود برایش اشک بریزی

شاید بشود بوسه اش را حس کنی

شاید بشود

شاید بشود

که روزی تغییر کنی

و دیگر جز او کسی و چیزی را نبینی

و آن روز روزی خواهد بود که تو عاشقش شوی

می دانم که می دانی او کیست

می دانم که دوستش داری

او الله است

سه‌شنبه 9 مهر 1392

یکیست

فقط یکیست

تنهاست

تنهای تنها

نمی شود کسی یا چیزی را با او جمع بست

کننده ی هر کاری

به وجود آورنده هر چیزی

فقط اوست

الله

یکشنبه 7 مهر 1392

چرا درد؟

روزی بنده ای که در حال بستن در پارکینک خانه بود در مورد این فکر می کرد که چرا خدا درد و رنج و مشقت را خلق کرده است، دنیا بدون درد و سختی چه راحت می شد. در همین حال انگشت او لای در گیر کرد و درد کشید و داد زد ، وای خدا آه انگشتم. او شاکی شد و گفت خدایا این چه کاریه، چرا باید تو که حافظ و نگهدار مایی اجازه دهی برای ما اتفاقی بیفتد و درد بکشیم؟ در همین حال خدا بر قلب او الهام کرد و گفت: اگر انگشتت لای در نمی ماند و درد نمی کشیدی، معلوم نبود تا چند روز دیگر فقط یک بار یاد من کنی یا اسمم را صدا بزنی. بنده با شرمساری گفت: آری اینچنین است، من متذکر شدم که تو را بسیار یاد کنم، مرا ببخش خدایا.

یکشنبه 7 مهر 1392

مکالمه بنده ای با خدا (4)

_خدایا آرزو دارم در آسمان ها زندگی کنم.

_زندگی خواهی کرد.

_آری. اما کی؟

_خیلی زود.

_ زود برای تو زود است، برای من این دنیا آهسته می گذرد، همراه با درد و رنج.

_من در تک تک لحظات زندگی تو همراه با تو هستم، در دردهایت درد می کشم و در شادی هایت شاد می شوم.

_خدایا آیا تو تنها هستی؟

_آری.

_تو که فرشته ها را داری، نباید احساس تنهایی کنی.

_آن ها که دل ندارند.(... لحظه ای سکوت کرد و او را بغض گرفت سپس به بنده اش نگاهی پر از شوق کرد و گفت) من نیز روزی تنها نخواهم بود.

_کی خدا؟

_روزی که تو بازگردی.

_تمام وجود بنده را بهت و بغض فرا گرفت و اشک بر دیدگانش نقش بست و خدا او را به خوابی شیرین فرو برد تا آرام بگیرد.


شنبه 6 مهر 1392

مکالمه بنده ای با خدا (3)

_خدایا آیا درد کشیده ای؟

_اری

_چرا؟

_چون خودم درد را خلق کردم، پس انواع آن را چشیده ام.

_چرا درد را خلق کرده ای.

_ تمام بدی ها و خوبی ها وقتی در هم ادغام می شوند و شما بندگانم با احساسات خود با آنها درگیر می شوید در نهایت بندگانی به دست می آورم که عشق را معنی می کنند و عاشق می شوند، البته عده بسیاری نیز سقوط می کنند، و عده ای از این بندگان هستند که به من عشق می ورزند و عاشقم می شوند.

شنبه 6 مهر 1392

مکالمه بنده ای با خدا (2)

_خدایا آیا تو تاکنون خوابیده ای؟

_نه. هرگز

_آیا تو که خالق خوابی، می توانی لذت یا ترس خواب های ما را حس کنی؟

_آری. من همه جا حضور دارم. حتی در خواب های شما

_آیا دوست داری یک روز تو نیز بخوابی و رویا ببینی؟

_(خدا لحظه ای مکث کرد... سپس پاسخ داد) یک روز، شاید.

روزی که من نیز عشقم را بیابم

_خدایا عشق تو کیست؟

_ یکی از بندگانم


شنبه 6 مهر 1392

من از تو جدا نخواهم شد

اگر دنیا برایم تلخ و ناگوار باشد


و اگر جسمم ضعیف و ناتوان


اگر آسمان هرگز نبارد و لبانم ترک بردارد


اگر همه ی دوست و دشمن مرا تعنه زنند و آزارم دهند


و اگر هر روز قلبم ترک بردارد


اگر هر شب ناله هایم را گوش ندهی


و اگر هرگز لبخندی از تو نبینم


اگر تو نیز دلم را بشکنی و اگر فرشتگانت از من دوری کنند


اگر تمامی ترس و سیاهی بر من هجوم آورند


و اگر خیر و شر همدست شوند تا مرا از تو دور کنند


من هر گز تو را فراموش نخواهم کرد و شعله ی عشق من هرگز خاموش نخواهد شد


من عاشق تو هستم و خواهم بود


و تو تنها عشق منی


ای خدای مهربانم

شنبه 6 مهر 1392

مکالمه بنده ای با خدا (1)

بنده: خدایا مرا می بینی؟

خدا: آری، همیشه.

بنده: پس حتما می بینی که زندگی دنیا چقدر عذابم می دهد؟

خدا: آری، می بینم.

بنده: پس چرا کاری نمی کنی؟

خدا: سکوت...  چون نیاز است.

بنده: (با فریاد و عصبانیت و گریه) چرا؟ مگر من چه کردم؟! چرا؟

خدا: می خواهم از همه دنیا که تو را آزار میدهد بگذری و به من برسی که همیشه دوستت دارم و تو را می نگرم و مرا دوست داشته باشی و به من عشق بورزی، و اگر دنیا را برای تو شیرین کنم حتما مرا فراموش خواهی کرد.